به ستوه آمدم از این شب تنگ
این شب تلخ و دراز
اختران جمله گرفتار غم اند
ماه هم آینه گردان دل تار من است
آسمان گو که ببارد تا صبح
چشم من نیز، تو همراهی کن!
ابرها را بسپارید هم آغوش شوند
شاید این بار
صاعقه بغض گلو بگشاید
دست بگشوده به پهنای سپهر
چشم بر درگه معبود
ذکر یونس به دل حوت بخوان
یار من رفت ز پیشم ای داد
یار من رفت
ممنون از دوست خوبم زهرا که این شعر عالی رو برام فرستاد :ي
