سرزمین من

در سرزمین من کسی از جنس آه نیست
این یک حقیقت است که در برکه ، ماه نیست

این یک حقیقت است که در هفت شهر عشق
دیگر دلی برای سفر رو به راه نیست

راندند مردم از دل پر کینه، عشق را
گفتند: جای مست در این خانقاه نیست

دنیا بدون عشق ، چه دنیای مضحکی‌ست
شطرنج، مسخره‌ است زمانی که شاه نیست

عشق یک پرنده است که در پشتِ پرده ها
گاهی میان پنجره‌ها هست و گاه نیست

افسرده می‌شوی اگر ای دوست ، حس کنی
جز میله های سرد قفس تکیه‌گاه نیست

در عشق آن که یکسره دل باخت، بُرده است
در این قمار ، صحبتی از اشتباه نیست

فردا که گسترند ، ترازوی داد را
آن‌جا که کوه بیشتر از پَرِ کاه نیست

سوادبه روسپید و سیاووش روسپید
در رستخیز عشق ، کسی روسیاه نیست

Have You Ever Loved Anyone?

+ کسی که بخواد بره نه چمدون میبنده، نه گوشیش خاموش میشه، نه چیز دیگه!
فقط سرد میشه ولی مهربون! همین…

– مگه تا حالا کسی رو دوست داشتی؟

اتوبوس رسیده بود ترمینال، میدونستم اگر بگم رسیدم اونم پا میشه میاد دنبالم،اونم پنج صبح!
به خودم گفتم میرم تو نمازخونه ی ترمینال یا یه قدمی میزنم تا بیدار شه…
هنوز فکرم تموم نشده بود پیام اومد رو گوشیم که “بیا سمت در پشتی ترمینال!” دختره ی احمق انگار جی پی اس اتوبوس بهش وصل بود!
از دور دیدمش از سنگینی کوله پشتی قهوه ای همیشگیش، میشد فهمید که بازم دیشب نخوابیده و نهار ظهر رو آماده می کرده و فقط با یه کرم ضد آفتاب آرایشش رو ماست مالی کرده!

خندم گرفت گفتم: حداقل چراغ رو روشن میکردی که تو ابروهات ضد آفتاب نزنی! گفت:
“علیک سلام” و بغلم کرد
و آروم دم گوشم گفت:
“اگر بدونی قیافت توی این سرما چقد دوست داشتنی و مسخره میشه مخصوصا اون دماغت که عین مخزن گردالی ته دماسنج جیوه ای سرخ میشه دلقک خان!” نفهمیدم چی گفت حواسم پرت بوی موهاش بود و خط اتوی مقنعه ی سورمه ایش که معلوم بود بازم عجله ای اتو زده که دو خطه شده!
گفتم: یه روزی میفهمم چطوری این همه فرزی که به همه ی کارات میرسی!
من که فقط بخوام یه چمدون ببندم باید نصف روز فکر کنم چی چی بردارم!
صدای بوق ممتد آژانسیه تو خیابون بلند شد که یعنی بدو بدو سمت خیابون!

تو ماشین؛ یقه خزدار پالتوی قهوه ای که میشد یه شالگردنم باشه، درآورد پیچید دور صورتم و با لحن حرص خوردن مخصوصِ خودش بدون اینکه دندوناش از هم باز شه گفت: سرما نخوری حالا همین امروز! بعد چسبید بهم… آژانسی آینشو تنظیم کرد و یه نگاه از آینه به ما دوتا، بعد پرسید کجا برم؟
اخم ‌کردم که یعنی سرت بکار خودت باشه و فقط راه بیوفت!
بنده خدا ترسید گفت: آبان هوای اینجا خیلی سرده!
.
.
– خنگ خدا کجایی تو؟ حواست با منه؟
میگم کسیو دوست داشتی؟

+نه…

غزل ناسروده

گفتم: ببار … ، گفت که باران گرفتنی ‌است
گفتم: دلم… ، گفت: نگفتم شکستنی است؟

گفتم قشنگ … ، گفت که نسبت به دیگری
در «عصر احتمال» قشنگی نگفتنی است

گفتم: اگر… ، گفت: ببین! شرط می‌کنی،
بازی شرط و عشق قماری نبردنی است

گفتم که من… ، گفت: فقط تو، همیشه تو
این من میان ما شدن ما، نمردنی‌ است

گفتم که عشق… ، گفت که قیمت نکرده‌ای؟
هر جای شهر را که بگردی، خریدنی است

گفتم: تمام… ، گفت: شدم، می‌شدم، شده‌…
صرف زمان ماضی هستن! نبودنی است

گفتم که مرگ… ، گفت: اگر مرگ پاسخ است
این عشق ماندنی شما هم نماندنی است

گفتم: غزل … ، گفت که این بیت آخر است
من عاشق تو نیستم و … ناسرودنی است !

امشب دوباره آمده ام ، باز هم سلام

امشب دوباره آمده ام ، باز هم سلام
من را ببخش مرد غزل های ناتمام

من را ببخش بابت احساس خسته ام
من را ببخش بابت این فکرهای خام

این حرف ها درون دلم درد می کشید
این حرف ها وجود مرا داد التیام

گفتی کلافه می شوی از این حضور محض
گفتی عذاب می کشی از دست من مدام

گفتی نگاه هرزۀ من با تو جور نیست
گفتی که پاک هستی و این فعل ها حرام

گفتی و باز گفتی و هی اشک پشت اشک
مابین پلک های ترم، کرد ازدحام

می خواستم فقط بنویسم چرا؟ چرا؟
می خواستم بگیرم از این شعر انتقام

اما دلم شکسته تر از این بهانه هاست
خو کرده ام به عادت دنیای بی مرام

من با زبان تلخ تو بیگانه نیستم
من با هزار درد غم انگیز، آشنام

شاید غزل هوای دلم را عوض کند
شاید رها شوم کمی از این ملودرام

این بیت ها همیشه مرا فاش می کنند
این بیت ها روایت تلخی ست هر کدام

نادری باز در انبوه فراوانی ها

خنده ات ساخت وساز ،اخم تو ویرانی ها
گیسوانت گره کور پریشانی ها

اشک تو در صدد حمله قلبی به من است
یورش آورده به من لشکر اشکانی ها

نقش ابروی تو را جای مدل در سر داشت
طاق ها ساخت اگر دولت ساسانی ها

از لب سرخ تو حرفی نزدم می ترسم
زعفران باد کند دست ِ خراسانی ها

چشم تو جنگل سبزی ست در آغوش خزر
آشنایند به این منظره گیلانی ها

درّی و در دل یک مشت پر از مروارید
نادری باز در انبوه فراوانی ها

النگو

نشسته در حیاط و ظرف چینی روی زانویش
اناری بر لبش گل کرده سنجاقی به گیسویش

قناری های این اطراف را بی بال و پر کرده
صدای نازک برخورد چینی با النگویش

مضاعف می کند زیبایی اش را گوشوار آنسان
که در باغی درختی مهربان را آلبالویش

کسوف ماه رخ داده ست یا بالا بلای من
به روی چهره پاشیده است از ابریشم مویش؟

اگر پیچ امین الدوله بودم می توانستم
کمی از ساقه هایم را ببندم دور بازویش

تو را از من جدا کردند هر باری به ترفندی
یکی با خنده تلخش یکی با برق چاقویش

قضاوت می کند تاریخ بین خان ده با من
که از من شعر می ماند و از او باغ گردویش

رعیت زاده بودم دخترش را خان نداد و من
هزاران زخم در دل داشتم این زخم هم رویش

عشق یک فرشته

مثل ماهی که درون سایه ابری مبهم است
گاه عشق یک فرشته در دل یک آدم است

سیلی از امواج خوردن عادت هر روزه ی
صخره های ایستاده ،صخره های محکم است

خسته از این روزهای تلخ و مسموم و غریب
یک نفر احوال می پرسد مرا آنهم غم است

آنچه که تو بر سرت کردی و رفتی روسری
آنچه که من بر سرم شد آه … خاک عالم است

از زمختی های این روح ترک خورده نترس
مرد زیبایی که می بیند دلش ابریشم است

تو دو شانه داری و اندوه انبوه مرا
فرش پانصد شانه ی تبریز هم باشد کم است

Lionel Richie’s Hello :)

I’ve been alone with you inside my mind

من درخلوت افکارم ، با تو تنها بودم

And in my dreams I’ve kissed your lips a thousand times

و در خواب و خیال هزاران بارهزاران بوسه برلبهایت نشاندم

I sometimes see you pass outside my door

گاه گذرتو را دربرابرخانه ام به چشم می بینم

؟Hello, is it me you’re looking for

آهای … آیا من همونی هستم که دنبالشی ؟

I can see it in your eyes

چشات که این و به من میگن

I can see it in your smile

تو لبخندتم همینطور

You’re all I’ve ever wanted, (and) my arms are open wide

تو تنها چیزی هستی که تا امروز خواستم و آغوشم برات همیشه بازه

‘Cause you know just what to say

چون تو درست همونی رو میگی که باید بگی

And you know just what to do

و درست همون کاری رو میکنی که باید بکنی

And I want to tell you so much, I love you …

خیلی دلم میخواد بهت بگم که دوستت دارم

I long to see the sunlight in your hair

من آرزو دارم که درخشش آفتاب و درگیسوان تو ببینم

And tell you time and time again how much I care

و هی بهت بگم که چقدر برام مهمی

Sometimes I feel my heart will overflow

یه موقع هایی حس میکنم قلبم داره از عشق لبریز میشه

Hello, I’ve just got to let you know

گوش ت با منه ؟ چاره ای ندارم جزاینکه بهت بگم

‘Cause I wonder where you are

چون همه اش توفکراینم که کجایی

And I wonder what you do

و چیکار میکنی

؟Are you somewhere feeling lonely, or is someone loving you

نکنه که احساس تنهایی بکنی ، یا اینکه کس دیگه ای دوستت داشته باشه ؟

Tell me how to *win your heart

به من بگو چطور عشق تو رو بدست بیارم ؟

For I haven’t got a clue

چون که اصلا” نمیدونم چیکارباید بکنم

But let me start by saying, I love you …

ولی بذار با گفتن دوستت دارم شروع کنم

؟Hello, is it me you’re looking for

آهای … آیا من همونی هستم که دنبالشی ؟

‘Cause I wonder where you are

چون همه اش توفکراینم که کجایی

And I wonder what you do

و چیکار میکنی

Are you somewhere feeling lonely or is someone loving you

نکنه که احساس تنهایی بکنی ، یا اینکه کس دیگه ای دوستت داشته باشه ؟

Tell me how to win your heart

به من بگو چطور عشق تو رو بدست بیارم ؟

For I haven’t got a clue

چون که اصلا” نمیدونم چیکارباید بکنم

But let me start by saying … I love you

ولی بذار با گفتن دوستت دارم شروع کنم

پی نوشت :

hello همونطورکه لابد میدونید دارای معانی مختلف است که غالبا” بنام ” سلام” ترجمه شده ولی در طول آهنگ مفاهیم مختلف آن از جمله :آهای ، گوش ت با منه ؟ حواست هست ؟ کسی اونجاست ؟ و غیره بر حسب نیاز بکاربرده شده . درضمن سعی شده که ترجمه از صورت لغت به لغت به ترجمه ی آزاد که به شعر نزدیکتر باشد گرایش پیداکند .

دانلود آهنگ

 

نگاه تو

ای نگاهت از شب ِ باغ ِ نظر ، شیرازتر
دیگران نازند و تو از نازنینان ، نازتر

چنگ بردار و شب ما را چراغان کن که نیست
چنگی از تو چنگ تر ، یا سازی از تو سازتر

قصۀ گیسویت از امواج ِ تحریر ِ قمر
هم بلند آوازه تر شد ، هم بلند آوازتر

گشته ام دیوان حافظ را ولی بیتی نداشت
چون دو ابروی تو از ایجاز ، با ایجازتر

چشم در چشمت نشستم ، حیرتم از هوش رفت
چشم وا کردم به چشم اندازی از این بازتر

از شب جادو عبورم دادی و ، دیدم نبود –
جادویی از سِحر چشمان تو پُر اعجازتر

آن که چشمان مرا تَر کرد ، اندوه ِ تو بود
گر چه چشم عاشقان بوده ست از آغاز ، تَر

اولین دختری که عاشقش شدم

 

12193351_10153179502702286_2032062738331985603_n

اولین دختری که عاشقش شدم، چادری بود. باباش گفته بود: «بفهمم کسی به دخترم نظر داره، سرش رو می‌برم.» مامانش گفته بود: «نبینم سمت دخترم بری. باباش می‌کشتت.»

تا آن دوشنبه ای که فهمیدم قلبم براش کوچک شده، سمتش نرفته بودم. فقط از دور راه می افتادم دنبالش. صبح ها تا دم مدرسه. بعد از ظهر تا نزدیک خانه شان که پشت خانه مان بود. بلبل ها که آواز خواندند، نزدیک تر رفتم و گفتم: «دوستت دارم.» برنگشت. پا تند کرد و داد زد: «بابام بفهمه می کشتت.» نزدیک کوچه که رسید، از زیر چادرش یک کاغذ مچاله افتاد رو زمین. هر روز ساعت چهار، از تلفن کارتی نزدیک امامزاده، زنگ می زدم به شماره روی کاغذ. اول دو تا فوت. بعد که می‌گفت: «خودمم» می‌گفتم: «سلام.» می‌گفت: «چی می‌خوای از جون من؟» می‌گفتم: «خودتو. می‌دونی آخه؟ من خیلی دوستت دارم» می‌گفت: «غلط کردی. بابام بفهمه کسی منو دوست داره می‌کشتش.» یک بار ساعت چهار زنگ زدم بهش. فوت. فوت. گفت: «خودمم.» گفتم: «سلام.» گفت: «زهر مار و سلام. مگه نگفتم دور دخترم نپلک؟ نگفتم باباش بفهمه می‌کشتت؟» گفتم: «گه خوردم.» گفت: «دیگه نبینم از این غلطا بکنی.» گفتم: «چشم.» فرداش قرار گذاشتیم هر وقت مامانش خواب بود، هر وقت باباش نیامده بود، هر وقت کوچه خلوت بود، چادرش را بگذارد لای در. آن وقت می‌توانستم تا نزدیک خانه شان بروم و از لای در، دزدکی تماشاش کنم. یک ماه کارمان این بود.

ظهر دو شنبه بود. چادر نمازش را گذاشت لای در. راه افتادم سمت خانه شان. از آسمان، آتش می‌بارید. نزدیک خانه شدم. در باز نشد. پیس. پیس. نشد. دوبار مفم را کشیدم بالا، شاید بشنود. نشنید. الکی سرفه کردم. رسیده بودم جلوی خانه. ایستادم. آرام به در تقه زدم. در باز شد. باباش چادر را گرفته بود دستش. یقه ام را گرفت و کشید تو. برد زیر زمین. گفت: «نگفته بودم می کُشَم؟» سرم را تکان دادم . «نگفته بودم کسی دور و بر دختر من نپلکه؟» بغض کردم. «بزنم تو سرت صدا سگ بدی؟» گفتم: «نه. گه خوردم.» مامانش خودش را انداخت جلو. گفت: «نکشش حاجی. گه خورده.بچه است» خودش هم آمد پایین. پهن شد روی پله ها. اولین بار بود که موهاش را می دیدم. خرمایی بود، ولو شده بود روی شانه های لُختش. زل زده بود بهم. باباش گوشم را پیچاند: «یکبار دیگه بفهمم، بشنوم، ببینم که سمت دختر من اومدی، می کشمت بچه. بخدا که می کشمت.» یک پس گردنی زد بهم. گفت: «فکر دخترمو از سرت بیرون می‌کنی. می فهمی؟» گفتم: «می‌پهمم.» گفت: «برو رد کارت. دیگه هم این طرفا نبینمت.» تابستان که تمام شد دیگر ندیدمش. باباش فرستاده بودش شمال که دور از من و هر کس دیگری درس بخواند. که دکتر شود. که خانم بار بیاید.

دوشنبه شب بود. باباش نشسته بود تو بلوار جلوی خانه مان و سیگار دود می کرد. از لای در نگاهش می‌کردم. با دست اشاره کرد که بیا. رفتم. گفت: «بشین بچه». یکی دو وجب این طرف تر نشستم. از جیب پیراهنش، یک سیگار در آورد. گفت «می کشی؟» گفتم: «نه. بلد نیستم.» چیزی نگفت. دود را می داد سمت ماه که گرد تر از همیشه بود. گفت: «کلاس چندی؟» گفتم: «می خوام برم پیش دانشگاهی.» سرش را تکان داد و محکم پک زد. چشم هاش کشیده شد توی هم. گفت: «دیگه که عاشقش نیستی؟» یخ کردم. چیزی نگفتم. سرم انداختم پایین. بی خودی چشم هام می سوخت. بلند شد. خاک پشتش را حسابی تکان داد. گفت: «حق داری بچه. منم دلم براش تنگ شده.» سیگارش را زیر پا له کرد. گفت: «ببین چه گهی زدی به زندگی ما. حقش نبود می کشتمت؟» سرم را تکان دادم. مامانش از پشت پنجره داشت نگاهمان می کرد. همان چادر لای در را سر کرده بود.