شکستت میدهم آخر

همانند بُتی مغرور و زیبایی تو ای دختر
من ابراهیم می گردم شکستت میدهم آخر

و شاید هم مرا با آتش عشقت بسوزانی
اگر اینگونه هم گردد ، اسیرت میشوم ، بهتر

نگاهت می کنم سردی ، نگاهت می کنم گرمی
به بازی ام گرفتند این دو تا چشمان خیر و شر

دلت را می بُری از من و من درگیر چشمانت
عمیقا گیر کردم بین اسم دل بُر و دلبَر

برایت هر چه می گویم تو انگاری نه انگاری
و من در شعر میگیرم شگرد و شیوه ای دیگر

عزیزم تاجر عطری ، برند مطرحی داری
تو می آیی و میگیرد فضا را بوی نیلوفر

میان مردها من بهترینم “جدّی باور کن”
اگر حرفی شنیدی پشت من ، عمرا نکن باور

بیا آن روسری قرمز گلدار را سر کن
بترکد چشم بدخواهان ، عزیزم می شوی محشر

تو را با چادر مشکی و سنگین دوستت دارم
بگو مثل بسیجی ها عروسم می شوی خواهر ؟

نگاهم در نگاهت، منتظر هستم جوابت را
و در یک لحظه می آید صدای بستن یک در

و با یک شاخه گل در پشت در ماتم و مبهوتم
همانند بُتی مغرور و زیبایی تو ای دختر

به زودی می نویسد عاشقی بر پشت یک خاور
من ابراهیم میگردم شکستت میدهم آخر

دیوان خاطرات …

تو رفتی و غم عشقت به سینه پنهان ماند
خماره باده ی چشمت به کنج زندان ماند

به من بگو که تو از بی کسی چه می دانی
تویی که جان عزیزت بدون جانان ماند

میان مردم شهرم به عشق شهره شدم
چقدر خاطره از من در این خیابان ماند

یگانه باغ دلم چون کویر خاکی شد
تمام روح و روانم در آن بیابان ماند

به وقت رد شدن از روزهای تقویمم
گذشت زندگیم در خزان آبان ماند

به من مگو که دوباره ز عشق دم بزنم
که تلخی تو و عشقت به زیر دندان ماند

اگر چه دیده سرخم ز درد گریان شد
خوشم که چهره عشقم همیشه خندان ماند

از این همه غم دوری نوشته ام یک خط
ز غصه های نگفته هزار دیوان ماند

بدجور دلتنگم

بــه مُردادی ترین گرمـــا قسم، بدجور دلتنگم
شبیه گچ شده از دوری ات، بانوی من، رنگم!

حسودی می کند دستم بــه لبهایی کـه بوسیدت!
وَ من بیچاره ی چشم تو ام… با چشم می جنگم!

تنم از عطــر آغـــوش ِ تــو دارد باز می سوزد
جهنّم شد بهشتم؛ تا پرید آغوشت از چنگم

نظام ِ آفـــرینش ناگهـــان بـــر عکس شد ، دیدم-
زدی با شیشه ی قلبت شکستی این دلِ سنگم!

گلویم را گرفته بُغضی از جنسِ سکوت امشب
“گُل ِ گلدون من…” جا باز کـــرده توی آهنگم!

بَدَم می آید از ایـــن قــدر تنهایـــی… وَ دلشـــوره
ازین احساسهای مسخره… از گوشی ام… زنگم!

فضـــای شعـــر هم بدجـــور بوی لـــج گرفتــه– نه؟
دقیقاً بیست و یک روز است گیج و خسته و منگم!

تو تقصیری نداری ، من زیادی عاشقت هستم
همین باعث شده با هر نگاهی زود می لنگم!

همان بهتر کــه از هذیان نوشتن دست بردارم
به مرگِ شاعرِ چشمت قسم… بدجور دلتنگم

چقدر

چقدر چشم کشیدم خطوط پیرهنت را
رسیده بود و نچیدم انار‌های تنت را

خدا چه معجزه‌ای کرد در بلوغ تو و من-
فقط نشستم و دیدم بزرگ‌تر شدنت را

چقدر دست مرا روی گونه‌هات کشاندی
چقدر ساده گرفتم حرارتِ بدنت را

چه عاشقانه نوشتی و عاشقانه نوشتی-
– زمانِ نامه نوشتن – نفس نفس زدنت را

– به شرم – بوسه فرستادی و گرفتمش از دور
در امتدادِ نفس‌هات، غنچه‌ی دهنت را

همـــین

شـــاید تمام قصـــه ی ما این سه جمله بود:
آشوب بـودی آمــــدی و رد شـدی ، همـــین!

من سطحی از تـــرک شـده بودم که بشکنم
تو آخـریـن تلنگر ایــن سـد شـدی ، همـــین!

هـــرگـز تـو انـتـــخاب نکــــردی مـرا ، فـقـط
گاهــی بر این دو راهه مردد شدی ، همین!

حـذف بـیــــای قـافــیه هـا کــــــار تـو نـبـود
تو بـاعـث ردیـف نـیـامـد شــــدی ، همـــین!

حـرفـی کـه در دقــایـق زخــمی انـتـــظـــار
تـیــر خــلاص را بــه دلم زد شدی، همـــین!

بـا ایـــن هـمـه شـکایـتـی از تـو نـمی کــنـم
تنها قبول کن که کمــی بد شدی…همـــین !

نبودنت

نبودنت را یک ساعت عقب کشیده ام…
در سرزمین پاییزهای بی نیمکت
منتظر نشستن با توام !

درگیر

تو تا آخر عمر
درگير من خواهي بود
و تظاهر مي کني که نيستي
مقايسه تو را
از پا در خواهد آورد
من
مي دانم به کجاي قلبت
شليک کرده ام
تو
ديگر
خوب نخواهي شد

You are my Charlie Brown …

جـسـی: تـو « چـارلـی بـراونِ » من هستی.

ایتان: من چـی هستم ؟!؟

جـسـی: وقتی بچه بودم، تلویزیون یه برنامه نشون میداد به اسم چارلی براون.

چارلی براون عاشق یه دختر کوچولو شده بود و توی تمام کارتون مدام خیط میشد و شکست میخورد! اما بالاخره آخرش دختر کوچولو اونو بوسید.

بعد یهو چارلی براون پرواز کرد! منظورم اینه که واقعا پرواز کرد! رفت توی ابرها و آسمون و همینطوری رفت بالا.

من اصلا نمی فهمیدم یعنی چی! رفتم از مامانم سئوال کردم جریان چیه؟ مامانم گفت این دقیقا همون احساسی هست که وقتی پدرت رو میبوسم دارم. خب من فکر کردم که پدرم حتما یه بوس جادویی داره که هر کی رو بوس کنه طرف میتونه پرواز کنه.

برای همین من هی میرفتم بابام رو بوس می کردم. چشام رو میبستم و تمرکز می کردم، اما هیچ اتفاقی نمیوفتاد. چند بار دیگه این کار رو کردم، اما جواب نداد و منم بیخیالش شدم و این ماجرا یادم رفت تا اولین باری که تو منو بوسیدی… اونجا بود که یاد چارلی براون افتادم.

My Girlfriend’s Boyfriend
Christopher Gorham, Alyssa Milano

closed hands

دستاشو مشت کـرده بود…
پرسـیدم توی مشتت چـیه؟!
گفت : خودتـ نگـاه کن
دستاشو گرفتم و آروم باز کردم…
توی دستاش چیزی نبود!!!
گفتم : چیزی نیست کـه…!
دستامــو که توی دستاش بود فشـــرد و گفت:
نبــود…ولی “حــالا هست”!
دستام گرم شد و اون لبخند زد…
وقتی دستاش تو دستم بود انگار دنیا زیر دستم بود!

پدر و فرزند

هيچى جذاب تر از يه باباى جوون نيست كه از سر كار رفته دنبال دخترش مهدكودك و حالا تو قطار روبروش نشسته ميگه:
سر كار ما امروز خلوت بود و من ناهار و مجبور شدم تنها بخورم تو اتاق خودم. بعد كار هم رفتم عكس هامون رو كه داده بوديم چاپ گرفتم. 
تو چى كار كردى امروز تو مهد؟ غذاتون خوشمزه بود؟