بلدم ناز کشیدن، بلدی ناز کنی؟
بلدم ناز کشیدن، بلدی ناز کنی؟
بلدی حال دلم را تو کمی ساز کنی؟
بلدی عشوه کنی، غمزه کنی، دل ببری؟
بلدی رقص کنان، تن همه طناز کنی؟
بلدی کف بزنی، ساز و نی و دف بزنی؟
چو قناری بلدی چهچه و آواز کنی؟
به دلم می کشم از طرحِ نگاهت غزلی
بلدی با نگهت در دلم اعجاز کنی؟
غزلی از تپش این دلِ خود ساخته ام
بلدی عشق مرا در دلِ خود راز کنی؟
دل من سوی تو پر زد، پر و بالش مشکن
بلدی با دل من یکسره پرواز کنی؟
پر از احساس نوازش شده سر پنجه ی من
بلدی روسریت را تو کمی باز کنی؟
بلدی خط بکشی اسم رقیبانِ مرا؟
بلدی تا به ابد، عشقِ نو آغاز کنی؟
بلدم دل بستانم، بلدی دل بدهی؟
بلدی در دل من جای خودت باز کنی؟
بلدم دل بسپارم، بلدی دل ببَری؟
بلدی تا سند از قلب من احراز کنی؟
ﻗﺼﻪي ﻣﻦ و ﻏـﻢ ﺗﻮ
ﻗﺼﻪي ﻣﻦ و ﻏـﻢ ﺗﻮ
ﻗﺼﻪي ﮔﻞ و ﺗﮕﺮﮔﻪ
ﺗﺮس ﺑﻲ ﺗﻮ زﻧﺪه ﺑﻮدن
ﺗﺮس ﻟـﺤﻈﻪﻫﺎي ﻣﺮﮔﻪ
اي ﺑﺮاي ﺑـﺎ ﺗﻮ ﺑﻮدن
ﺑﺎﻳﺪ از ﺑﻮدن ﮔﺬﺷﺘﻦ
ﺳـﺮ ﺑـﻪ ﺑـﻴـﺪاري ﮔﺮﻓﺘﻪ
ذﻫﻦ ﺧﻮاب آﻟﻮدهي ﻣﻦ
ﻫﻤـﻴﺸﻪ ﻣـﻴﻮن ﻗـﺎب ﺧﺎﻟـﻲ درﻫﺎي ﺑﺴﺘﻪ
ﻃﺮح اﻧﺪام ﻗﺸﻨﮕﺖ ﭘﺎك و روﻳﺎﻳﻲ ﻧﺸﺴﺘﻪ
ﻛﺎش ﻣﻴﺸﺪ ﭼﺸﺎم ﺑﺒﻴﻨﻦ
ﻃﺮح اﻧﺪام ﺗـﻮ داره
زﻧﺪه ﻣﻴﺸﻪ ﺟﻮن ﻣﻴﮕﻴﺮه
ﭘﺎ ﺗﻮي اﺗﺎق ﻣﻴﺰاره
ﻛﺎش ﻣﻴﺸﺪ ﺻﺪاي ﭘﺎﻫﺎت
ﺑـﭙـﻴﭽﻪ ﺗـﻮ ﮔـﻮش داﻟﻮن
ﻃـﺮف داﻟـﻮن ﺑـﮕﺮده
ﺳﺮ آﻓﺘﺎب ﮔﺮدوﻧﺎﻣﻮن
ﻛﺎش ﻣﻴﺸﺪ دوﺑﺎره ﺑﺎﻏﭽﻪ
ﭘـﺮ ﮔـﻠـﻬـﺎي ﺗـﻮ ﺑـﺎﺷـﻪ
ﻏﻨﭽﻪي ﺳﻔﻴﺪ ﻣﺮﻳﻢ
ﺑﺎ ﻧـﻮازش ﺗﻮ واﺷﻪ
ﻛﺎش ﻣﻴﺸﺪ اﻣﺎ ﻧﻤﻴﺸﻪ
ﻧـﻤـﻴﺸﻪ ﺑـﻴﺎي دوﺑﺎره
ﻧﻤﻴﺸﻪ دﺳﺘﺎت ﺗﻮ ﮔﻠﺪون
ﮔـﻠـﻬـﺎي ﻣـﺮﻳـﻢ ﺑـﺬاره
ﻛﺎش ﻣﻴﺸﺪ اﻣﺎ ﻧﻤﻴﺸﻪ
اﻳـﻦ ﻣـﺮام روزﮔـﺎره
رﻓﺘﻨﺖ ﻫﻤﻴﺸﮕﻲ ﺑﻮد
دﻳﮕﻪ ﺑﺮﮔﺸﺘﻦ ﻧـﺪاره
شکار
تو از شکار من میایی،
شکار مردی که میخواست
عاشق تو باشه و بس
شکار عاشقی که تو
روحش و بستی تو حصار
قفل زدی روی قفس
تو از شکار من میایی
شکار مردی که میخواست
پای تو پرپر بزنه
جون بده و پس نگیره
توی قمار داشتنت
به سیم آخر بزنه
شکسته تیر من به تو
نشسته تیر تو به من
زدیم به زانو و شدی
فاتح جنگ تن به تن
نعش من و با یه طناب
بکش رو خاک ادعا
بگو آهای مردم شهر
اینم قلندر شما
از اون روز
از اون روزی که دستامون جدا شد
گمونم دست کم صد ساله تنهام
یه عالم کاغذ و عکس و یه خودکار
شده بازیچه روزام و شبهام
از اون روزی که دستامون جدا شد
دل کوچه برامون بی قراره
هنوزم سوز برفه این حوالی
هنوز اون ماه بهمن موندگاره
یاور فلاحی – 15 تیرماه94
من و دلدار
دنیای عجیبی شده بین من و دلدار
از دستِ من ِ دلشده ، دلخور شده انگار
بدجور گرفته دلش از تلخی حرفام
رند است و به ظاهر ، همه را می کند انکار
از او که : « مهم نیست» « ولش کن » « بروبابا»
از من که : « ببخشید» و « غلط کردم» و اصرار
صدبار تعهد به خودم دادم و هر بار
تصمیم گرفتم که مبادا بشه تکرار
اما چه کنم ؟ دست خودم نیست، دوباره
بدقول شدم ، عهد شکستم ، صدو یک بار
گاهی به سرم می زنه لجبازی سهوی
با رو زدن عمد به یک روزه ی شک دار
تا دور بشیم از تنش و کل کل و دعوا
من رو به غزل آورم ، او روی به سیگار …..
لا اله الا الله!!!
تو که مجنون نشدی تا بشوم لیلا من
روز و شب غرق سخن با همگان، الا من !
حتما اینگونه نوشتند که : ” با هم نشویم”
ورنه کو فاصله ای از لب سرخت تا من ؟
عطر مردانه ی پیراهن تو کشت مرا
لرزه افتاد سراپام و شدم رسوا من!
اعتمادم به تو از هر بشری بیشتر است
وقت اثبات رسیده ست دگر ، حالا من……
کم کن این فاصله را ، هیچ مراعات نکن!
ترس در چشم تو پیداست گلم، اما من……
دستی از جنس نوازش تو به موهاااام بکش
آدمی تشنه ی ناز است، ببین! حتی من!
چه گناهی؟ تو مرا تنگ در آغوش بگیر
تن تو عین بهشت است، جهنم با من!
حد شرعی نشود مانع ما ، راحت باش!
محرمیت همه با خطبه که نیس، الزاما!!
******
عاقبت رام شدی ، از نفست سیییر شدم
مرحبا بر چه کسی؟؟ حضرت شیطان یا من؟؟؟
رمضان
گفتی به لبم لب نزنی چون رمضانست!
هنگام فروخوردن امیال نهانست!!
گفتم به فدای قد رعنای تو ای یار،
بیمارم و این روزه برای دگرانست!
گفتی که ببین، ما همه مهمان خداییم
او شاهد این بی شرمی و کفر عیانست.
گفتم که خدا از دل انسان خبرش هست
خود خالق این قلب پریش و نگرانست.
گفتی که مسلمانم و در فکر بهشتش،
این کوشش بیهوده ی تو، تاچه زمان است؟
گفتم که به ره مانده ی لبهای تو هستم
انفاق کن ای حور که هنگام اذان است.
قمار دل
از وصفِ تو درمانده قلم، حرف نداری !
کاین گونه شده رام تو این طبع فراری
هرکس که به تو نیم نگاهی نظر انداخت
نه صبر به جا مانده برایش نه قراری
بیهوده به دنبال نگاه تو دویدم
چون آدم جامانده به دنبال قطاری…..
خواهان تو بسیار و تو انگااار نه انگار
محبوب ترین سوژه ی هر صید و شکاری
در دیده ی من خووووبترین زن زمینی
هر چند که در چشم همه ، مساله _داری !
یا کام بگیرم ز تو یا جان بِسِپارم
پرسود تر از این که شنیده ست قماری ؟
تو عاشق شعری و منم حرف دلم را
با شعر نوشتم که به خاطر بِسِپاری….
شاید سی سال بعد
شک ندارم یک روز
شاید سی سال بعد از امروز
موهای طلایی نوه ات را نوازش می کنی
و به شعرهای شاعری فکر می کنی
که در جوانی ات
عاشق تو بود
.
.
شاعری که اگر بود
هنوز هم می توانست
موهای سپیدت را
به برف های دست نخورده ی اولین صبح زمستان
تشبیه کند
و در چشم های کم سو شده ات
خاطره های خاک خورده ای را بیابد
که هرگز به روی زبانت نیامدند …..
شک ندارم یک روز
شاید سی سال بعد از امروز
تلویزیون را روشن می کنی
و مجری برنامه ، شعر که می خواند
به خاطر خواهی آورد
شعرهای شاعری را که
واژه واژه اش
از پی لبخند روی لبهایت
به هم ریختگی موهایت
و آهنگ ِ مردانه ی ِ صدایت
نوشته شده بودند
بی شک یک روز
سی سال بعد
از کنار عابران که رد می شوی
بوی عطری گیجت می کند …..
پرتاب می شوی به سی سال قبل
و دعا می کنی همان لحظه باران ببارد
تا گم شود
قطره ی اشکی
که به یاد شاعر عاشقانه های « تقدیم به تو »
با حوصله
پایین می افتند از چشم هایت
از همان چشم هایی که ….
…
….
…..
آه …………
تو مرا به یاد خواهی آورد
بدون شک
.
.
یک روز
.
.
شاید سی سال بعد …… . /
نفیسه سادات موسوی
