یادت هست آن زمان که دستانم را لمس کردی؟
جای انگشتانت بر شیشه قلبم حک شد
آن زمان که در چشمانم خیره گشتی
تاریکی قلبم با روشنایی وجودت درخشش گرفت
و گوشه گوشه پهنای این صندوقچه را من خود با زبان خویش برایت خواندم.
باور کن که تمامی موجودی این صندوقچه از آن توست
MD in Crisis
دیروز بعد از این هوار سال که فقط تو تک و تنها دختری بودی که باهاش بیرون رفته بودم با اصرار یکی از دخترای هم دانشگاهی باهاش رفتم بیرون. حقیقت این بود که با خودم فکر کردم دیدم تو که راحت به زندگیت ادامه دادی انگار نه انگار پس من هم باید به خودم یه همچین حقی بدم. توی کافی شاپ روبروی دختره نشسته بودم و فقط داشتم بهش نگاه می کردم … یه ریز حرف می زد و من فقط داشتم وز وز می شنیدم. دیدی این آدمایی که منگ میشن و اطرافشون رو متوجه نیستن چی میشه. من هم دقیقا همینجوری بودم. همینجوی داشت حرف میزد که یهو پرسید ن چطور بود چقدر شبیهیم و یه جوری که انگار خودش 1000 درجه بالاتره ، دیدی این آدمایی که فکر نمیکنن که آقا ممکنه طرف مقابل ناراحت شه (البته تو که من رو میشناسی میدونی که عمراً از چیزی ناراحت نمی شم و چیزی نمی گم که طرف مقابلم هم هر کی که هست ناراحت شه) نمیدونم چم شد ولی بهش گفتم خودت رو با اون مقایسه نکن، تو هیچیت شبیه اون نیست! خودت رو با اون مقایسه نکن چون زیان دیده اول و آخر خودتی، یهو به خودم اومدم که ای بابا چی گفتم ولی دیگه سکوت برپا شد. خودم از خودم بدم اومد ولی سعی کردم جمع و جورش کنم که دیدم پا شد با خنده ای که تمام وجودم رو سوزند بهم گفت: آقای داراب پور ساده ای، واسه کسی می سوزی که نمی خواد هیچ کاری باهات داشته باشه، فراموشت کرده مطمئناً الان با کس دیگه ای دوسته و داره خوش میگذرونه و تو هنوز توی وهم و توهمی که … (دیگه بقیش واسم گنگه چون هیچی نمیشنیدم دیگه) و راحت رفت بیرون. نمیدونم چقدر اونجا نشستم و به بحرانی که توش گیر کردم فکر کردم، به این که من چم شده؟ و من اینجوری نبودم. و تو با من چکار کردی؟
Was but is not anymore
دستهایت تکیه گاهم بود و نیست
عشق تو پشت و پناهم بود و نیست
حیف!آن وقتی که عاشق شد دلم
چیز سبزی در نگاهم بود و نیست
عشق این سرمایه بازار دل
آب این روی سیاهم بود و نیست
یاد ان ایام مشتاقی بخیر
عاشقی تنها گناهم بود و نیست
Maybe it wasnt enough
شاید نگاه هایم کافی نبود؟ شاید قلب من کافی نبود
اما می دانم از همان نگاه اول اندوه عمیق قلب مرا در یافته ای
و من نیز دنیای تنهایی های تو را
نگران نباش
من به تمامی قلب های دنیا سپرده ام که تو را دوست بدارند
دیگر هرگز کسی قلب تو را نمی شکند
به تمامی چشم ها یاد دادم که تنهایی چشمان تو را باور کنند
دیگرهرگز تنها نمی مانی.
چه اهمیتی دارد
همه ی تنهایی قلب شکسته ام بهای لبخند زیبای چشمانت
Desolation
دلم گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگی های عالم. شیشه قلبم انقدر نازک شده که با کوچکترین تلنگری می شکند. می خواهم فریاد بزنم ولی واژه ای نمی یابم که عمق دردم را در فریاد منعکس کنم. فریادی در اوج سکوت که همیشه برای خودم سر داده ام . دلم به درد می اید وقتی سر نوشت را به نظاره می نشینم کاش می شد سرنوشت را با ان روزها شیرینم عجین کرد. بغض کهنه ای گلویم را آزارد. نفرین به بودن وقتی با درد همراست. ای کاش باز هم کسی اشکهایم را نبیند
Its not Your Way
این رسمش نیست
که بیخبر بروی
و تا خدا خداست و
زندگی باقی است
چشم براهم بگذاری
این رسمش نیست
به بهانه عشق ومحبت
در پیله تنهایی مچاله ام کنی
میان اینهمه اندوه بیخبر رهایم کنی
نه، این رسمش نیست
بروی و پشت کنی به تمام خاطره ها
به تمام پیوندی که میان ما بسته شد
به بوی اقاقی، به مشاعره با ماه
به تمام شبهایی که پراز آواز شد
این رسمش نیست
که نخواهی دیگر از تو بنویسم
از عشق و مهربانیت
از خوبیهایت
این رسم آنهاییست که
جز دلشکستن و غرور چیزی نمیدانند
نه این رسم تو نیست
برگرد
Assoil of Love
میدانم تو میروی و
من میمانم و هزار اندوه
تو میروی و
من میمانم و درد تنهایی
تو میروی و
من میمانم و خاطرات گذشته
تو میروی و
من تقاص عشق را پس میدهم
اگرچه میدانم میروی
اما من پای دل و عشق میمانم
The Moon !
امشب ز نور ماه پر از درد می شوم
غمگین و دلشکسته و رخ زرد می شوم
امشب ز بغض و ناله ی این ماه نیمه جان
با اشک نا چکیده هم آورد می شوم
ای آسمان بر آتش جانم ببار باز
گویا فقط ز اشک تو من سرد می شوم
با این چنین سرودنم امشب ز حال ماه
از جمع صاحبان خرد طرد می شوم
امشب ز ابر های پر از اشک آسمان
آواز خوان چو عاشق شب گرد می شوم
I’m Unfortunate
از بد حادثه
افتاده ام این جا
میان یک مشت حرف و واژه
همنشین شمع و پروانه
سوختن و خاکستر شدن
والا مرا با شعر و شاعری چکار؟؟
You Forgot
یادت رفت وقتی که رفتی
در را پشت سرت ببندی
مگر نمیدانستی بجز تو
هیچ کس دیگری را
اذن ورود به این قلب شکسته نیست؟
