سوختم اما نکردم شکوه از درد جدایی
از تویی که نکردی جز نا مهربانی
I Was Absent for a day
شاید از خودت می پرسی که محمد چرا دیروز برام چیزی ننوشت
شاید به خودت می گویی که محمد اولین غیبتش را کرد از نوشتن روزانه اش برای من
دیروز تهران نبودم، حقیقت ساده است،
در روزهای نزدیک به تولد تو دلم گرفته است، گفتم شاید سفر مرا تسلی دهد.
دیروز هرجا در به در شدم در این شهر لعنتی (قم) یک جا برای وصل شدن به نت نیافتم. خودم دلم بیشتر گرفت
احساس کردم قولی که به تو دادم را به خوبی انجام نداده ام. احساس کردم فاصله ی ما پیرم می کند و چیزی از من باقی نگذاشته است
دلم گرفته است
And Fall is Gone
پشت شیشه برف می بارد ، در دلم دستی دانه اندوه می کارد
پاییز رفت
و من در غروبی سرد وبغض آلود در هوای خاطراتم ، خاطراتی دور! نفس تازه می کنم
به یاد می آورم من و پرسه در کوچه پس کوچه های تنهای تجریش! من و خش خش بی پناه برگهای زرد و نارنجی!
من وعطش شنیدن صدای کلاغها بر روی درختان برهنه و خواب آلود!
من و رها شدن در آنچه آرزو داشتم برای من و تو باشد!
و حالا که گلی برای بوییدن نیست، من و آن عطری که از میدان آزادی برایم خریده بودی!
That day which I Die
آن روز که میمیرم
ای عشق همیشگی من
من را با خودت ببر
و به خاکم بسپار
مرا آن بالاها در کوهستان به خاک بسپار
و گل سرخی روی قبر من بکار
خداحافظ زیبای من
Safe Adobe
بالهــــــایم را هم که برده باشـــی
با تکــــــه پاره های دلــــم که می شود پر بکشـــم
نه بال می خواهـــم
نه آســـمان !
گســـــــتره ی دســــتان تو را می خواهم
که “موطـــــن” امــن منســــت
These Days
این روزها دچار سر گیجه ام !
تلخ تر از تلخ !
زود می رنجم ! انگار گمشده ام ! حتی گا هی می ترسم !!!
چه اعتراف بدی !
شاید لحظه کوچ به من نزدیک شده ! دلم هوای سردی غربت دارد
Happiness
خوشبختی یعنی داشتن آغوشی که همیشه برای تنهایی تو جا داره
خوشبختی یعنی یه شونه ی استوار که هر وقت دلت بخواد بتونی روش گریه کنی
خوشبختی یعنی بدونی دست هایی هست، که فقط دست های تو رو توی خودش جا می ده
یعنی کسی رو باور کنی که یقین داری باورت رو نمی شکنه
یعنی چشمایی که تو هر چقدر نگاهشون کنی، خسته نشی
یعنی بتونی دوتا دست پاک و نازنین رو ببوسی
خوشبختی، یعنی کسی باشه، که تو بتونی از تمام دنیا بهش پناه ببری
خوشبختی یعنی دوتا چایی داغ کنار پنجره ی بخار گرفته، توی زمستون
خوشبختی، یعنی بتونی یه «من» بذاری بعد از اسمش، پسوند مالکیت
خوشبختی یعنی زندگی، وقتی توی لحظه به لحظه اش عشق جریان داشته باشه
یعنی عاشقانه زندگی کردن
یعنی هنوز عاشق تو بودن
Sometimes I Wonder
گاه ميانديشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس ميگويد
آن زمان که خبر مرگ مرا ميشنوي
روي خندان تو را کاشکي ميديدم
شانه بالا زدنت را بي قيد
و تکان دادن دستت که مهم نيست زياد
و تکان دادن سر را که عجب! عاقبت مُرد؟
افـــسوس! کاشکی می دیدم
:من به خود می گویم
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد؟
ميتواني تو به من زندگاني بخشي
يا بگيري از من آنچه را ميبخشي
چه کسي خواهد ديد
مردنم را بي تو
گاه ميانديشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس ميگويد
من درون قفس سر اتاقم دل تنگ
میپرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران، باران
شیشه پنچره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
Happy New Year
سال نو میلادیت مبارک
I’m OK but …
سلام!
حال من خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی میگذرم
که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بیدرمان!
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
میدانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازهی باز نیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم
خواب دیدهام خانهئی خریدهام
بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیدیوار … هی بخند!
بیپرده بگویمت
چیزی نمانده است، من سی ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فرازِ کوچهی ما میگذرد
باد بوی نامهای کسان من میدهد
یادت میآید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟
نامهام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت مینویسم
حال من خوب است
اما تو باور نکن!
