And Fall is Gone

پشت شیشه برف می بارد ، در دلم دستی دانه اندوه می کارد
پاییز رفت
و من در غروبی سرد وبغض آلود در هوای خاطراتم ، خاطراتی دور! نفس تازه می کنم
به یاد می آورم من و پرسه در کوچه پس کوچه های تنهای تجریش! من و خش خش بی پناه برگهای زرد و نارنجی!
من وعطش شنیدن صدای کلاغها بر روی درختان برهنه و خواب آلود!
من و رها شدن در آنچه آرزو داشتم برای من و تو باشد!
و حالا که گلی برای بوییدن نیست، من و آن عطری که از میدان آزادی برایم خریده بودی!

Leave a Reply