بهارم رفت، عشقم مرد، یارم رفت

ﻣﻦ ﺗﻤﺎم ﻫﺴﺘﻲام را در ﻧﺒﺮد ﺑﺎ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ

‫در ﺗـﻬـﺎﺟﻢ ﺑـﺎ زﻣﺎن آﺗـﺶ زدم، ﻛـﺸﺘﻢ

‫ﻣﻦ ﺑﻬﺎر ﻋﺸﻖ را دﻳﺪم وﻟﻲ ﺑـﺎور ﻧﻜﺮدم

‫ﻳﻚ ﻛـﻼم در ﺟـﺰوهﻫﺎﻳﻢ ﻫـﻴﭻ ﻧﻨﻮﺷﺘﻢ

‫ﻣﻦ ز ﻣﻘﺼﺪﻫﺎ ﭘﻲ ﻣﻘﺼﻮدﻫﺎي ﭘﻮچ اﻓﺘﺎدم

‫ﺗﺎ ﺗﻤﺎم ﺧﻮﺑﻬﺎ رﻓﺘﻨﺪ و ﺧﻮﺑﻲ ﻣﺎﻧﺪ در ﻳﺎدم

‫ﻣﻦ ﺑﻪ ﻋﺸﻖ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻮدن

‫ﻫﻤﻪ ﺻﺒﺮ و ﻗﺮارم رﻓﺖ

‫ﺑﻬﺎرم رﻓﺖ

‫ﻋﺸﻘﻢ ﻣﺮد

‫ﻳﺎرم رﻓﺖ

پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکـیست

پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکـیست
حرم و دیر یکی، سبحه و پیمانه یکیست

اینهمه جنگ و جدل حاصل کوته‌نظری است
گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه یکیست

هر کسی قصه‌ی شوقش به زبانی گوید
چون نکو می‌نگرم حاصل افسانه یکیست

اینهمه قصه ز سودای گرفتاران است
ور نه از روز ازل دام یکی،دانه یکیست

ره‌ی هرکس به فسونی زده آن شوخ ار نه
گریه‌ی نیمه شب و خنده‌ی مستانه یکیست

گر زمن پرسی از آن لطف که من می‌دانم
آشنا بر در این خانه و بیگانه یکیست

هیچ غم نیست که نسبت به جنونم دادند
بهر این یک دو نفس عاقل و دیوانه یکیست

عشق آتش بود و خانه ‌خرابی دارد
پیش آتش دل شمع و پر پروانه یکیست

گر به سر حد جنونت ببرد عشق«عماد»
بی‌وفـایی و وفاداری جانانه یکیست

ﺟﻮﺍﺏ ﻫﻤﻪ ﻣﺴﺌﻠﻪ ﻫﺎ

ﺑﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﺗﻮﺍﻡ ﻭ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺗﻨﮕﻢ ﮔﻠﻪ ﻫﺎﺳﺖ
ﺁﻩ ﺑﯽ ﺗﺎﺏ ﺷﺪﻥ، ﻋﺎﺩﺕ ﮐﻢ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﻫﺎﺳﺖ

ﻣﺜﻞ ﻋﮑﺲ ﺭﺥ ﻣﻬﺘﺎﺏ ﮐﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺩﺭ ﺁﺏ
ﺩﺭ ﺩﻟﻢ ﻫﺴﺘﯽ ﻭ ﺑﯿﻦ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻫﺎﺳﺖ

ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﺎ ﻗﻔﺲ ﺗﻨﮓ ﭼﻪ ﻓﺮﻗﯽ ﺩﺍﺭﺩ
ﺑﺎﻝ ، ﻭﻗﺘﯽ ﻗﻔﺲ ﭘﺮ ﺯﺩﻥ ﭼﻠﭽﻠﻪ ﻫﺎﺳﺖ

ﺑﯽ ﺗﻮ ﻫﺮ ﻟﺤظﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﯿﻢ ﻓﺮﻭ ﺭﯾﺨﺘﻦ ﺍﺳﺖ
ﻣﺜﻞ ﺷﻬﺮﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﮔﺴﻞ ﺯﻟﺰﻟﻪ ﻫﺎﺳﺖ

ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﻤﺖ ﺍﺯ ﻣﺴﺌﻠﻪ ﺩﻭﺭﯼ ﻭﻋﺸﻖ
ﻭﺳﮑﻮﺕ ﺗﻮ ﺟﻮﺍﺏ ﻫﻤﻪ ﻣﺴﺌﻠﻪ ﻫﺎﺳﺖ

آمد و رفت

روز اول بی‌هوا قلب مرا دزدید و رفت
روز دوم آمد و اسم مرا پرسید و رفت

روز سوم آخ! خالی هم کنار لب گذاشت
دانه‌ی دیوانگی را در دلم پاشید و رفت

روز چارم دانه‌اش گل داد و او با زیرکی
آن غزل را از لبم نه از نگاهم چید و رفت

با لباس قهوه‌ای آن روز فالم را گرفت
خویش را در چشم‌های بی‌قرارم دید و رفت

فیل را هم این بلا از پا می‌اندازد خدا !
هی لب فنجان خود را پیش من بوسید و رفت

او که طرز خنده‌اش خانه خرابم کرده بود
با تبسم حال اهل خانه را پرسید و رفت

تا بچرخانم دلش را نذرها کردم ولی
جای دل، از بخت بد، دلبر خودش چرخید و رفت

زیر باران راه رفتن، گفت می‌چسبد چقدر!
با همین حالش به من حال دعا بخشید و رفت

استجابت شد چه بارانی گرفت آن‌شب ولی
بی‌ من او بارانیش را پا شد و پوشید و رفت

روز آخر بی‌دعا بی‌ابر هم باران گرفت
دید اشکم را نمی‌دانم چرا خندید و رفت

نباید عاشقش میگشتم اما دیر فهمیدم

یکی رد شد شبیه او ، پر از ابهام و تردیدم
همین که دیدمش جا خوردم و ناگاه ترسیدم

به یک لحظه تمام خاطرات کهنه ام طی شد
زمین دور سرم گشت و  منم ارام چرخیدم

همان چادر ، همان هیبت ، همان چشمان پر شورش
تمام ارتفاعش را به چشمم در نوردیدم

همین که یادم امد خنده های بی مثالش را
نمیدانم چه شد بی اختیار از خویش خندیدم

دوباره حال نابی را درون سینه حس کردم
دوباره شعله ور گشته تنور سرد امیدم

ته کوچه به چپ پیچید و یک لحظه نگاهم کرد
مسیرم را عوض کردم درون کوچه پیچیدم

قدم را تند تر کردم رسیدم در کنار او
خودم  یادم نمی اید سوالی را که پرسیدم

حواسش پرت بود انگار چادر از سرش افتاد
خدایا کور میگشتم ولی او را نمیدیدم

جهان تاریک شد یک لحظه دیدم رقص چادر را
چو عطرش با نسیم امد منم در باد رقصیدم

همیشه در خیالاتم دلم مغرور و محکم بود
دو تار از موی او دیدم شبیه بید لرزیدم

عذابی میکشم وقتی به یادش باز می افتم
به او گفتم ببخشید و ولی خود را نبخشیدم

………

پشیمانی ندارد سود وقتی عاشقش باشی
نباید عاشقش میگشتم اما دیر فهمیدم

دیپلماسی

در این دیپلماسی سرد با تو

تنها گزینه ی روی میز من

دوستت دارم” است

شکستت میدهم آخر

همانند بُتی مغرور و زیبایی تو ای دختر
من ابراهیم می گردم شکستت میدهم آخر

و شاید هم مرا با آتش عشقت بسوزانی
اگر اینگونه هم گردد ، اسیرت میشوم ، بهتر

نگاهت می کنم سردی ، نگاهت می کنم گرمی
به بازی ام گرفتند این دو تا چشمان خیر و شر

دلت را می بُری از من و من درگیر چشمانت
عمیقا گیر کردم بین اسم دل بُر و دلبَر

برایت هر چه می گویم تو انگاری نه انگاری
و من در شعر میگیرم شگرد و شیوه ای دیگر

عزیزم تاجر عطری ، برند مطرحی داری
تو می آیی و میگیرد فضا را بوی نیلوفر

میان مردها من بهترینم “جدّی باور کن”
اگر حرفی شنیدی پشت من ، عمرا نکن باور

بیا آن روسری قرمز گلدار را سر کن
بترکد چشم بدخواهان ، عزیزم می شوی محشر

تو را با چادر مشکی و سنگین دوستت دارم
بگو مثل بسیجی ها عروسم می شوی خواهر ؟

نگاهم در نگاهت، منتظر هستم جوابت را
و در یک لحظه می آید صدای بستن یک در

و با یک شاخه گل در پشت در ماتم و مبهوتم
همانند بُتی مغرور و زیبایی تو ای دختر

به زودی می نویسد عاشقی بر پشت یک خاور
من ابراهیم میگردم شکستت میدهم آخر

دیوان خاطرات …

تو رفتی و غم عشقت به سینه پنهان ماند
خماره باده ی چشمت به کنج زندان ماند

به من بگو که تو از بی کسی چه می دانی
تویی که جان عزیزت بدون جانان ماند

میان مردم شهرم به عشق شهره شدم
چقدر خاطره از من در این خیابان ماند

یگانه باغ دلم چون کویر خاکی شد
تمام روح و روانم در آن بیابان ماند

به وقت رد شدن از روزهای تقویمم
گذشت زندگیم در خزان آبان ماند

به من مگو که دوباره ز عشق دم بزنم
که تلخی تو و عشقت به زیر دندان ماند

اگر چه دیده سرخم ز درد گریان شد
خوشم که چهره عشقم همیشه خندان ماند

از این همه غم دوری نوشته ام یک خط
ز غصه های نگفته هزار دیوان ماند

بدجور دلتنگم

بــه مُردادی ترین گرمـــا قسم، بدجور دلتنگم
شبیه گچ شده از دوری ات، بانوی من، رنگم!

حسودی می کند دستم بــه لبهایی کـه بوسیدت!
وَ من بیچاره ی چشم تو ام… با چشم می جنگم!

تنم از عطــر آغـــوش ِ تــو دارد باز می سوزد
جهنّم شد بهشتم؛ تا پرید آغوشت از چنگم

نظام ِ آفـــرینش ناگهـــان بـــر عکس شد ، دیدم-
زدی با شیشه ی قلبت شکستی این دلِ سنگم!

گلویم را گرفته بُغضی از جنسِ سکوت امشب
“گُل ِ گلدون من…” جا باز کـــرده توی آهنگم!

بَدَم می آید از ایـــن قــدر تنهایـــی… وَ دلشـــوره
ازین احساسهای مسخره… از گوشی ام… زنگم!

فضـــای شعـــر هم بدجـــور بوی لـــج گرفتــه– نه؟
دقیقاً بیست و یک روز است گیج و خسته و منگم!

تو تقصیری نداری ، من زیادی عاشقت هستم
همین باعث شده با هر نگاهی زود می لنگم!

همان بهتر کــه از هذیان نوشتن دست بردارم
به مرگِ شاعرِ چشمت قسم… بدجور دلتنگم

چقدر

چقدر چشم کشیدم خطوط پیرهنت را
رسیده بود و نچیدم انار‌های تنت را

خدا چه معجزه‌ای کرد در بلوغ تو و من-
فقط نشستم و دیدم بزرگ‌تر شدنت را

چقدر دست مرا روی گونه‌هات کشاندی
چقدر ساده گرفتم حرارتِ بدنت را

چه عاشقانه نوشتی و عاشقانه نوشتی-
– زمانِ نامه نوشتن – نفس نفس زدنت را

– به شرم – بوسه فرستادی و گرفتمش از دور
در امتدادِ نفس‌هات، غنچه‌ی دهنت را