بعضی از اتفاقات و تجربه ها
عادت می شوند
در یاد
گه گاه … یادشان می کنی
آرام می شوی
بعضی ازتجربه ها
زخم می شوند
در دل
گاهی … مثل زخم تازه سر باز می کند
و بعد آرام می شود
بعضی از
اتفاقات استخوان می شوند
در گلو…
برایت نه راه پس می گذارند
نه راه پیش
بعضی از اتفاقات
چاهی می خواهد برای فریاد
Silence
خاموش!
دل بیقرار خاموش!
ذهن پرسشگر خاموش!
دل مردد، خاموش!
جسم خسته، خاموش
مغلوب مانده ساکت!
همه ساکت!
تا کی ؟ تا ……..!!!!
حرف نزن!
مدارا کن ! خاموش!
Let Me remind myself
یاد من باشد هر چه پروانه که می افتد در آب زود در آورم.
یاد من باشد کاری نکنم که به قانون زمین بر بخورد.
یاد من باشد
تنها هستم
Beside the road
كنار جاده نشسته ام.
راننده چرخي را عوض ميكند
از آنجا كه مي آيم دل خوشي ندارم
به آنجا كه ميروم نيز ميل چنداني ندارم
پس چرا بي صبرانه!
به عوض كردن چرخ نگاه ميكنم؟
My Heart, An old Caravansary
قلبم کاروانسرایی قدیمی است
من نبودم این کاروانسرا بود
پی اش را من نکندم
بنایش را من بالا نبردم
دیوارش را من نچیدم
من که آمدم ، او ساخته بود و پرداخته
و دیدم که هزار حجره دارد
و از هر حجره قندیلی آویزان که روشن بود
و می سوخت از روغنی که نامش عشق بود
قلبم کاروانسرایی قدیمی است
من اما صاحبش نیستم
صاحب این کاروانسرا هم اوست
کلیدش را به من نمی دهد
درها را خودش می بندند
خودش باز می کند
اختیارداری اش با اوست. اجازه ی همه چیز
قلبم کاروانسرایی قدیمی است
همه می آیند و می روند و هیچ کس نمی ماند
هیچ کس نمی تواند بماند
که مسافرخانه جای ماندن نیست
می روند و جز خاک رفتنشان چیزی برای من نمی ماند
کاش قلبم خانه بود
خانه ای کوچک و کسی می آمد و مقیم می شد
می آمد و می ماند و زندگی می کرد
سال های سال شاید
هر بار که مسافری می آید
کاروانسرا را چراغان می کنم
و روغن دان قندیل ها را پر از عشق
هر بار دل می بندم و هر بار فراموش می کنم
که مسافر برای رفتن آمده است
نمی گذارد ، نمی گذارد که درنگ هیچ مسافری طولانی شود
بیرونش می برد ، بیرونش می کند
و من هر بار در کاروانسرای قلبم می گریَم
غیور است و چشم دیدن هیچ مهمانی را ندارد
همه جا را برای خودش می خواهد
همه ی حجره ها را خالی خالی
و روزی که دیگر هیچ کس در کاروانسرا نباشد او داخل می شود
با صلابت و سنگین و سخت
آن روز دیوارها فرو خواهد ریخت و قندیل ها آتش خواهد گرفت
و آن روز ، آن روز که او تنها مهمان مقیم من باشد
کاروانسرا ویران خواهد شد
آن روز دیگر نه قلبی خواهد ماند و نه کاروانسرایی
Blaspheme
خدايا كفر نميگويم،
پريشانم،
چه مي خواهي تو از جانم؟!
مرا بي آنكه خود خواهم اسير زندگي كردي
خداوندا!
اگر روزي ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي تكه ناني
به زير پاي نامردان بيندازي
و شب آهسته و خسته
تهي دست و زبان بسته
به سوي خانه باز آيي
زمين و آسمان را كفر ميگويي
نمي گويی؟
خداوندا
اگر در روز گرما خيز تابستان
تنت بر سايه ي ديوار بگشايي
لبت بر كاسه ي مسي قير اندود بگذاري
و قدري آن طرف تر
عمارت هاي مرمرين بيني
و اعصابت براي سكه اي اين سو و آن سو در روان باشد
زمين و آسمان را كفر مي گويي
نميگويي؟!
خداوندا
اگر روزي بشر گردي
ز حال بندگانت با خبر گردي
پشيمان مي شوي از قصه خلقت،از اين بودن،از اين بدعت.
خداوندا تو مسئولي.
خداوندا تو مي داني كه انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است،
چه رنجي مي كشد آنكس كه انسان است و از احساس سرشار است…
کفرنامه کارو
Dandelion
I dont say … but I say !
نمیگویم فراموشم مکن هرگز، ولی گاهی به یاد آور، رفیقی را که میدانی، نخواهی رفت از یادش
Nights that never end
Some days I make it through but then there are nights that never end!
Stay with me
تا ابد با من باش همه ی هستی من

