My Hearts Bank!

دل من بانک احساسات بود
هر موقع محبت کم میاورد
منو دستگاه ATM خودش میدید
یکم خودشو لوس می کرد
هر چقدر میخواست احساس می کشید بیرون
حالا که حسابشو پیش من بست،
تازه فهمید خدمات 24 ساعته یعنی چی !
متاسفم برات ای دل ساده

Way of Life

 

روش زندگی
 
 
دو قطره آب كه به هم نزديك شوند، تشكيل يك قطره بزرگتر ميدهند…
اما دوتكه سنگ هيچگاه با هم يكی نمی شوند !
 
پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشيم،
فهم ديگران برايمان مشكل تر، و در نتيجه
امکان بزرگتر شدنمان نيز كاهش می یابد…
 
 آب در عين نرمی و لطافت در مقايسه با سنگ،
به مراتب سر سخت تر، و در رسيدن به هدف خود
لجوجتر و مصمم تر است.
 
سنگ، پشت اولين مانع جدی می ايستد.
اما آب… راه خود را به سمت دريا می يابد.
 
در زندگی، معنای واقعی
سرسختی، استواری و مصمم بودن را،
در دل نرمی و گذشت بايد جستجو كرد.
 
گاهی لازم است كوتاه بيايی…
 
گاهی نمیتوان بخشید و گذشت…اما می توان چشمان را بست
و عبور کرد
 
گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری…
 
گاهی نگاهت را به سمت ديگر بدوز که نبینی….
 
ولی با آگاهی و شناخت 
وآنگاه بخشیدن را خواهی آموخت

 

Freedom

زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید پیدا کرد …
در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید : چی‌ شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟! 
شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت: هیچی‌ فقط اون وقتها رو به یاد میارم،  ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم ، یادته…؟!
زن که حسابی‌ تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت : آره یادمه … 
شوهرش ادامه داد : یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد ؟!
زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می نشست گفت : آره یادمه، انگار دیروز بود!
مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان آب خنک بخوری ؟!
زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و…!  
مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گریه کنان گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم…! 

Notorious!

راه پنهاني ميخانه نداند همه كس
جز من و زاهد و شيخ و دو سه رسواي دگر

Love Song…!

ای مهربانتر از برگ در بوسه‌های باران
بیداری ستاره در چشم جویباران

آیینه نگاهت پیوند صبح و ساحل
لبخند گاه‌گاهت، صبح ستاره باران

باز آ که در هوایت، خاموشی جنونم
فریادها برانگیخت از سنگ کوهساران

گفتی به روزگاری، مهری نشسته، گفتم
بیرون نمی‌توان کرد حتی به روزگاران

پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را زین‌گونه یادگاران

وین نغمه محبت بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقیست، آواز باد و باران

Sin

گناه نه..
چاره اي نبود…
طعم سيب مي داد لب هايت..

Illicit

نامــــحرم بودی ٬ به تــــــــنم نه ٬ به دلــــــــم

Leili

زمین سردش است،چه کسی می تواند زمین راگرم کند؟
لیلی گفت: من.
خدا شعله ای به او داد.لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.
سینه اش آتش گرفت.خدالبخند زد . لیلی هم
خداگفت: شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش.
لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تماشا می کرد.
لیلی گر می گرفت، خدا حظ می کرد.
لیلی می ترسید ،می ترسید آ تشش تمام شود.
مجنون سر رسید. مجنون هیزم آتش لیلی شد.
آتش زبانه کشید. آ تش ماند.زمین خدا گرم شد.
خدا گفت:اگر لیلی نبود ،زمین من همیشه سردش بود.
خدا مشتی خاک برگرفت. می خواست لیلی را بسازد،
از خود در او دمید،و لیلی پیش از آنکه باخبر شود ،عاشق شد.
سالیانی است که لیلی عشق می ورزد،لیلی باید عاشق باشد.
زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد،عاشق میشود.
لیلی نام تمام دختران زمین است،نام دیگر انسان.
خداگفت:به دنیا یتان می آورم تا عاشق شوید.
آزمونتان تنها همین است:عشق. و هر که عاشق تر آمد،
نزدیکتر است. پس نزدیکتر آیید،نزدیکتر.
عشق،کمند من است.کمندی که شما را پیش من می آورد. کمندم را بگیرید
و لیلی کمند خدا را گرفت.
خداگفت:عشق،فرصت گفتگو است.گفتگو با من.
با من گفتگو کنید
و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد.لیلی هم صحبت خدا شد.
خدا گفت:عشق،همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند.
ولیلی مشتی نور شد در دستان خداوند.
لیلی زیر درخت انار نشست.
درخت انار عاشق شد،گل داد،سرخ سرخ.
گلها انار شد،داغ داغ.هر اناری هزار تا دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند،دانه ها توی انار جا نمی شدند.
انار کوچک بود.دانه ها ترکیدند.انار ترک بر داشت.
خون انار روی دست لیلی چکید.
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.
مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت:راز رسیدن فقط همین بود.
کافی است انار دلت ترک بخورد

Rainy Day

اولين روز باراني را به خاطر داري؟ غافلگير شديم چتر نداشتيم خنديديم دويديم به آبهاي گل آلود و شالاپ شلوپ عشق ورزيديم. دومين روز باراني چطور؟ پيش بيني اش کرده بودي چتر ورده بودي من غافلگير شدم سعي ميکردي من خيس نشوم شانه سمت چپ تو کاملا خيس بود. سومين روز چطور؟ حوصله نداشتي سرما بخوري چتر را کامل بالاي سر خودت گرفتي و شانه راست من کاملا خيس شد….و چند روز پيش را چطور؟ به خاطر داري؟ با يک چتر اضافه آمدي مجبور بوديم براي اينکه چتر ها در هم گير نکند و پين هاي آنها توي چش و چالمان نرود  دو قدم از هم دورتر راه برويم. فردا ديگر براي قدم زدن نمي آيم. تنها برو!