دل من بانک احساسات بود
هر موقع محبت کم میاورد
منو دستگاه ATM خودش میدید
یکم خودشو لوس می کرد
هر چقدر میخواست احساس می کشید بیرون
حالا که حسابشو پیش من بست،
تازه فهمید خدمات 24 ساعته یعنی چی !
متاسفم برات ای دل ساده
Way of Life
Freedom
زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و…!
مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گریه کنان گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم…!
Notorious!
راه پنهاني ميخانه نداند همه كس
جز من و زاهد و شيخ و دو سه رسواي دگر
Love Song…!
ای مهربانتر از برگ در بوسههای باران
بیداری ستاره در چشم جویباران
آیینه نگاهت پیوند صبح و ساحل
لبخند گاهگاهت، صبح ستاره باران
باز آ که در هوایت، خاموشی جنونم
فریادها برانگیخت از سنگ کوهساران
گفتی به روزگاری، مهری نشسته، گفتم
بیرون نمیتوان کرد حتی به روزگاران
پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را زینگونه یادگاران
وین نغمه محبت بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقیست، آواز باد و باران
Sin
گناه نه..
چاره اي نبود…
طعم سيب مي داد لب هايت..
Illicit
نامــــحرم بودی ٬ به تــــــــنم نه ٬ به دلــــــــم
Me and Habibti :)
Leili
زمین سردش است،چه کسی می تواند زمین راگرم کند؟
لیلی گفت: من.
خدا شعله ای به او داد.لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.
سینه اش آتش گرفت.خدالبخند زد . لیلی هم
خداگفت: شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش.
لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تماشا می کرد.
لیلی گر می گرفت، خدا حظ می کرد.
لیلی می ترسید ،می ترسید آ تشش تمام شود.
مجنون سر رسید. مجنون هیزم آتش لیلی شد.
آتش زبانه کشید. آ تش ماند.زمین خدا گرم شد.
خدا گفت:اگر لیلی نبود ،زمین من همیشه سردش بود.
خدا مشتی خاک برگرفت. می خواست لیلی را بسازد،
از خود در او دمید،و لیلی پیش از آنکه باخبر شود ،عاشق شد.
سالیانی است که لیلی عشق می ورزد،لیلی باید عاشق باشد.
زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد،عاشق میشود.
لیلی نام تمام دختران زمین است،نام دیگر انسان.
خداگفت:به دنیا یتان می آورم تا عاشق شوید.
آزمونتان تنها همین است:عشق. و هر که عاشق تر آمد،
نزدیکتر است. پس نزدیکتر آیید،نزدیکتر.
عشق،کمند من است.کمندی که شما را پیش من می آورد. کمندم را بگیرید
و لیلی کمند خدا را گرفت.
خداگفت:عشق،فرصت گفتگو است.گفتگو با من.
با من گفتگو کنید
و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد.لیلی هم صحبت خدا شد.
خدا گفت:عشق،همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند.
ولیلی مشتی نور شد در دستان خداوند.
لیلی زیر درخت انار نشست.
درخت انار عاشق شد،گل داد،سرخ سرخ.
گلها انار شد،داغ داغ.هر اناری هزار تا دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند،دانه ها توی انار جا نمی شدند.
انار کوچک بود.دانه ها ترکیدند.انار ترک بر داشت.
خون انار روی دست لیلی چکید.
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.
مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت:راز رسیدن فقط همین بود.
کافی است انار دلت ترک بخورد
Rainy Day

