شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه : سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش. یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام …. پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنی…
There should be someone …
مکالمات خیام با دوس دخترش
دوس دخترش : کجایی عجیجم ؟
خیام :
ماییم و می و مطرب و این کنج خراب
جان و دل و جام و جامه در رهن شراب
دوس دخترش : مشروب !؟ مگه تو نگفتی من نماز میخونم ؟ 😐
خیام :
می خوردن و شاد بودن آیین من است
فارغ بودن ز کفر و دین، دین من است
دوس دخترش : با کیا هستی حالا ؟
خیام :
فصل گل و طرف جویبار و لب کشت
با یک دو سه دلبری حوری سرشت
دوس دخترش : آدرس بده ببینم ! بیام بزنم دهنشونو صاف کنم !
خیام :
راه پنهانی میخانه نداند همه کس
جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر
دوس دخترش : انقد مشروب بخور با دوستات تا بمیری !
خیام :
گر می نخوری طعنه مزن مستان را
بنیاد مکن تو حیله و دستان را
دوس دخترش : برووووووووو بمیرررررررررررر
خیام
چون مُرده شوم خاک مرا گم سازید
احوال مرا عبرت مردم سازید
نخستين نگاه
نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت
نخستین سلامی که در جانمان شعله افروخت
نخستین کلامی که دلهای ما را
به بوی خوش آشنایی سپرد و به میهمانی عشق برد …
پر از مهر بودی
پر از نور بودم
همه شوق بودی
همه شور بودم ؛
چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم ،
نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم
چه خوش لحظه هایی که می خواهمت را
به شرم و خاموشی نگفتیم و گفتیم …
درآوای تنها و سرگشته
رها در گذر گاه هستی ؛
به سوی هم از دورها پر گشودیم …
چه خوش لحظه هایی که هر دو شنیدیم
چه خوش لحظه هایی که هر دو وزیدیم
چه خوش لحظه هایی که در پرده ی عشق
چو یک نغمه ی شاد با هم شکفتیم ؛
چه شبها ؛
چه شبها ، که همراه حافظ
در آن کهکشان های رنگین
در آن بیکران های سرشار از نرگس و نسترن ، یاس و نسرین
ز بسیاری شوق و شادی نخفتیم …
تو با آن دل و جان سرشار از روشنایی
تو با آن صفای خدایی
از این خاکمان دور بودی ؛
من آن مرغ شیدا
از آن باغ بالنده در عطر رؤیا،
بر آن شاخه ها فرارفته تا عالم بی خیالی
چه مغرور بودم
چه مغرور بودم .
من و تو چه دنیای پهناوری آفریدیم
من و تو به سوی افق های نا آشنا پر کشیدیم
من وتو ندانسته ، دانسته
رفتیم و رفتیم و رفتیم
چنان شاد و خرّم گرم و پویا
که گفتی به سر منزل آرزو ها رسیدیم …
دریغا ، ندیدم که دستی در این آسمانها
چه بر لوح پیشانی ما نوشته است
دریغا در این قصه ها و غزل ها ، نخواندیم
که بر آب و گل ، عشق با غم سرشته است .
فریب و فسون جهان را
تو گر بودی ای دوست ،
من کور بودم …
از آن روزها ، آه عمری گذشته است
من وتو دگرگونه گشتیم
دنیا دگرگونه گشت .
در این روزگاران بی روشنایی
در این تیره شب های غمگین ، دیگر
ندانم کجایم
ندانم کجایی .
چو با یاد آن روزها مینشینم
چو یاد تو را پیش رو می نشانم
دل جاودان عاشقم را
به دنبال آن لحظه ها می کشانم
سرشکی به همراه این بیت ها می فشانم
” نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت “…
ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺧﻠﻘﺖ ﺯﻥ
ﺍﺯ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺧﻠﻖ ﺯﻥ ﺑﻮﺩ، ﺷﺶ ﺭﻭﺯ ﻣﯽﮔﺬﺷﺖ.
ﻓﺮﺷﺘﻪﺍﯼ ﻇﺎﻫﺮ ﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ” :ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻭﻗﺖ ﺻﺮﻑ ﺍﯾﻦ ﯾﮑﯽ ﻣﯽﻓﺮﻣﺎﯾﯿﺪ؟”
ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ:
“ﺩﺳﺘﻮﺭ ﮐﺎﺭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻩﺍﯼ؟
ﺑﺎﯾﺪ ﺩﻭﯾﺴﺖ ﻗﻄﻌﻪ ﻣﺘﺤﺮﮎ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ،
ﮐﻪ ﻫﻤﮕﯽ ﻗﺎﺑﻞ ﺟﺎﯾﮕﺰﯾﻨﯽ ﺑﺎﺷﻨﺪ.
ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻗﻬﻮﻩ ﺗﻠﺦ ﺑﺪﻭﻥ ﺷﮑﺮ ﻭ ﻏﺬﺍﯼ ﺷﺐ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﺪ.
ﺩﺍﻣﻨﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ ﺩﻭ ﺑﭽﻪ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺧﻮﺩﺵ ﺟﺎ ﺩﻫﺪ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺟﺎﯾﺶ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﻧﺎﭘﺪﯾﺪ ﺷﻮﺩ.
ﺑﻮﺳﻪﺍﯼ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﻫﻤﻪ ﺩﺭﺩﻫﺎ ﺭﺍ، ﺍﺯ ﺯﺍﻧﻮﯼ ﺧﺮﺍﺷﯿﺪﻩ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺗﺎ ﻗﻠﺐ ﺷﮑﺴﺘﻪ، ﺩﺭﻣﺎﻥ ﮐﻨﺪ”.
ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺳﻌﯽ ﮐﺮﺩ ﺟﻠﻮﯼ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮﺩ.
“ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﮐﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺧﯿﻠﯽ ﺯﯾﺎﺩ ﺍﺳﺖ.ﺑﺎﺷﺪ ﻓﺮﺩﺍ ﺗﻤﺎﻣﺶ ﺑﻔﺮﻣﺎﯾﯿﺪ”.
ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﮔﻔﺖ: “ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ!! ﭼﯿﺰﯼ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ ﺗﺎ ﮐﺎﺭ ﺧﻠﻖ ﺍﯾﻦ ﻣﺨﻠﻮﻗﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺍﺳﺖ، ﺗﻤﺎﻡ ﮐﻨﻢ.
ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﭘﺲ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ، ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﮐﻨﺪ، ﯾﮏ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﯾﮏ ﻗﺮﺹ ﻧﺎﻥ ﺳﯿﺮ ﮐﻨﺪ ﻭ ﯾﮏ ﺑﭽﻪ ﭘﻨﺞ ﺳﺎﻝ ﺭﺍ ﻭﺍﺩﺍﺭ ﮐﻨﺪ ﺩﻭﺵ ﺑﮕﯿﺮﺩ”.
ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺯﻥ ﺩﺳﺖ ﺯﺩ.
“ﺍﻣﺎ ﺍﯼ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ، ﺍﻭ ﺭﺍ ﺧﯿﻠﯽ ﻧﺮﻡ ﺁﻓﺮﯾﺪﯼ”.
“ﺑﻠﻪ ﻧﺮﻡ ﺍﺳﺖ، ﺍﻣﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺳﺨﺖ ﻫﻢ ﺁﻓﺮﯾﺪﻩﺍﻡ.
ﺗﺼﻮﺭﺵ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﯽ ﺑﮑﻨﯽ ﮐﻪ ﺗﺎ ﭼﻪ ﺣﺪ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﺗﺤﻤﻞ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺯﺣﻤﺖ ﺑﮑﺸﺪ”.
ﻓﺮﺷﺘﻪ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
“ﻓﮑﺮ ﻫﻢ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﮑﻨﺪ؟”
ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ:
“ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﺪ، ﺑﻠﮑﻪ ﻗﻮﻩ ﺍﺳﺘﺪﻻﻝ ﻭ ﻣﺬﺍﮐﺮﻩ ﻫﻢ ﺩﺍﺭﺩ”.
ﺁﻥ ﮔﺎﻩ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﮔﻮﻧﻪ ﺯﻥ ﺩﺳﺖ ﺯﺩ.
ﻓﺮﺷﺘﻪ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
“ﺍﺷﮏ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯿﺴﺖ؟”
ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﮔﻔﺖ:
“ﺍﺷﮏ ﻭﺳﯿﻠﻪﺍﯼ ﺍﺳﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺑﺮﺍﺯ ﺷﺎﺩﯼ، ﺍﻧﺪﻭﻩ، ﺩﺭﺩ، ﻧﺎﺍﻣﯿﺪﯼ، ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ، ﺳﻮﮒ ﻭ ﻏﺮﻭﺭﺵ”.
ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻣﺘﺎﺛﺮ ﺷﺪ:
“ﺷﻤﺎ ﻓﮑﺮ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﮐﺮﺩﻩﺍﯾﺪ، ﭼﻮﻥ ﺯﻥﻫﺎ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺣﯿﺮﺕ ﺍﻧﮕﯿﺰﻧﺪ”.
ﺯﻥﻫﺎ ﻗﺪﺭﺗﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺭﺍ ﻣﺘﺤﯿﺮ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ.
ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﻣﯽﮐﺸﻨﺪ.
ﺳﺨﺘﯽﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻬﺘﺮ ﺗﺤﻤﻞ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ.
ﺑﺎﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻭﺵ ﻣﯽﮐﺸﻨﺪ،
ﻭﻟﯽ ﺷﺎﺩﯼ، ﻋﺸﻖ ﻭ ﻟﺬﺕ ﺑﻪ ﻓﻀﺎﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﯽﭘﺮﺍﮐﻨﻨﺪ.
ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻨﺪ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ.
ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﭽﻪ ﺑﺎﻭﺭ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻣﯽﺟﻨﮕﻨﺪ.
ﺁﻧﻬﺎ ﻣﯽﺭﺍﻧﻨﺪ، ﻣﯽﭘﺮﻧﺪ، ﺭﺍﻩ ﻣﯽﺭﻭﻧﺪ،
ﻣﯽﺩﻭﻧﺪ ﮐﻪ ﻧﺸﺎﻧﺘﺎﻥ ﺑﺪﻫﻨﺪ ﭼﻪ ﻗﺪﺭ ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﻣﻬﻢ ﻫﺴﺘﯿﺪ.
ﻗﻠﺐ ﺯﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺟﻬﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﺮﺧﺶ ﺩﺭ ﻣﯽﺁﻭﺭﺩ ﺯﻥﻫﺎ ﺩﺭ ﻫﺮ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻭ ﺭﻧﮓ ﻭ ﺷﮑﻠﯽ ﻣﻮﺟﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﻣﯽﺩﺍﻧﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﻐﻞ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﺑﻮﺳﯿﺪﻥ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﻫﺮ ﺩﻝ ﺷﮑﺴﺘﻪﺍﯼ ﺭﺍ ﺍﻟﺘﯿﺎﻡ ﺑﺨﺸﺪ.
ﮐﺎﺭ ﺯﻥﻫﺎ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﺍﺳﺖ،
ﺁﻧﻬﺎ ﺷﺎﺩﯼ ﻭ ﺍﻣﯿﺪ ﺑﻪ ﺍﺭﻣﻐﺎﻥ ﻣﯽﺁﻭﺭﻧﺪ.
ﺁﻧﻬﺎ ﺷﻔﻘﺖ ﻭ ﻓﮑﺮ ﻧﻮ ﻣﯽﺑﺨﺸﻨﺪ ﺯﻥﻫﺎ ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﮔﻔﺘﻦ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺨﺸﯿﺪﻥ ﺩﺍﺭﻧﺪ.
ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﮔﻔﺖ” :ﺍﯾﻦ ﻣﺨﻠﻮﻕ ﻋﻈﯿﻢ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﻋﯿﺐ ﺩﺍﺭﺩ”!
ﻓﺮﺷﺘﻪ ﭘﺮﺳﯿﺪ” :ﭼﻪ ﻋﯿﺒﯽ؟”
ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﮔﻔﺖ:
“ﻗﺪﺭ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺪ”. . .
Human Rights
ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺻﻞﻫﺎﯼ ﺣﻘﻮﻕ ﺑﺸﺮ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻧﺪﻡ
ﻭ ﺟﺎﯼ ﯾﮏ ﺍﺻﻞ ﺭﺍ ﺧﺎﻟﯽ ﯾﺎﻓﺘﻢ
ﻭ ﺍﺻﻞ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺍﻓﺰﻭﺩﻡ
ﻋﺰﯾﺰ ﻣﻦ
ﺍﺻﻞ ﺳﯽ ﻭ ﯾﮑﻢ :
ﻫﺮﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﺣﻖ ﺩﺍﺭﺩ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺩﻭﺳﺖ
ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ .
به مناسبت روز دختر
يه سري مردا هستن…!!!
كفش برلوتي مي پوشن…
ساعت رولكس و گوشي 8800 دست ميگيرن!!!
اودكلن خاص ميزنن!!
مشروب فقط ويسكي…
قهوه رو بدون شير وشكر ميخورن!!!
مردايي كه سوار ماشين مشكي شون ساعت 1شب تنها تو خيابون رانندگي ميكنن در حالي كه يه آهنگ خاص مثلآ پينك فلويد رو با صداي بلند 100 بار گوش ميدن!!!
همونايي كه تنها كافه و رستوران ميرن…
اينابهترين آدما واسه درد دلن…
همونايي كه راجع به همه چيز اطلاعات دارن و نگفته ميفهمن!!!
اما اين مردا يه زماني مثل بقيه معمولي بودن
اسپورت ميپوشيدن،با صداي بلند ميخنديدن،فوتبال ميديدن،چشم چروني ميكردن…و خلاصه عين خيالشون نبود…
تا اين كه يه روز يه زن تو زندگيشون اومد
عاشق شدن…
زني كه زندگيشون رو عوض كرد،تنهاشون گذاشت و رفت، از اون روز اين مردا عجيب و خاص شدن…
اگه بخواي وارد زندگي اين مردا بشي،وقتي بهشون بگي دوست دارم،غصه رو تو چشاشون ميبيني…!!!
انتظار نداشته باش بهت بگن، منم دوست دارم!!!
مكالمه تلفني شون كوتاه و مختصره…واسه قرارشون عجله و هيجان ندارن!!!
اين مردا خيلي سخت اعتماد ميكنن!!!
اگه بهشون دروغ بگي سعي نميكنن ثابت كنن و…
بلكه يه لبخند كوچيك با چشماي خمار ميزنن و آروم پا ميشن و ميرن!!!!
وقتي رفتن ديگه هيچ وقت بر نميگردن!!!
حالا حالاها گذشت ندارن و فكر نكن دل رحم اند!!!
اين مردا يه بار بزرگترين درد دنيا رو تحمل كردن…يادت نره ديگه هر دردي براشون درد نيست!!!
اين مردا خيلي دير به دست ميان ولي وقتي اومدن براي هميشه ميمونن.
you sang to me
معرفی یک آهنگ از مارک آنتونی
(you sang to me)
از اون جایی که دیدم عده کثیری از جوونا این آهنگ رو به عنوان یه آهنگ عاشفانه گوش میدن،حس انسان دوستانم بهم حکم کرد که این آهنگ رو ترجمه کرده و اینجا بذارم،باشد که متنبه شوند
I just wanted you to comfort me— من گفتم به من سنگ نزن
When I called you late last night you see— اما تو گفتی می زنم،دوست دارم
I was fallin’ into love— من به طرفت پرت می کنم،اُاُ
Yes, I was crashin’ into love— من به طرفت پرت خواهم کرد
Oh of all the words you sang to me— اُه،تو به طرف من وُرد پرت کردی
About life, the truth and being free, yeah— تو به من پرت کردی
You sang to me, oh how you sang to meاُه،اُه تو به من سنگ پرتاب کردی بیبی،اُه بیبی
Girl, I live off how you make me feel—گِرل،اُه گِرل…
So I question all this being real—واقعا انداختی،بازم پرت کردی؟
‘Cause I’m not afraid to love—فکر کردی من می ترسم؟اُه بیبی؟
For the first time I’m not afraid of love—اُه،اُه،بیبی
Oh, this day seems made for you and me—کام آن بیبی،اُه کام تو می
And you showed me what life needs to be—به من پرتاب مکن
Yeah, you sang to me, oh you sang to me—بیبی،اُه تو به من سنگ انداختی
All the while you were in front of me I never realized– تمام مدتی که تو از جلو به من سنگ میزدی
I just can’t believe I didn’t see it in your eyes —-و سنگ ها توی چشمم می رفت و من نمی فهمیدم
I didn’t see it, I can’t believe it —ولی اونا می رفت،یه،اونا می رفت
Oh but I feel it —می رفت
When you sing to me —وقتی تو به من سنگ می زنی
How I long to hear you sing beneath the clear blue skies —اوو–اوووووووه
And I promise you this time I’ll see it in your eyes—- اِاِاِاِ
I didn’t see it, I can’t believe it –بیبی
Oh but I feel it —اووووه
When you sing to me—وقتی تو به من سنگ پرتاب می کنی،اُه بیبی
Just to think you live inside of me
I had no idea how this could be
Now I’m crazy for your love
Can’t believe I’m crazy for your love
The words you said you sang to me
And you showed me where I wanna be
you sang to me, oh you sang to me—اُه بیبی تو به من سنگ پرتای کردی
یه جاهایی روکه معنی نکردم اصلا مهم نبوده ،خیلی هاش فحش بود،دیدم خوب نبود که ترجمه بشه
One life is not enough
ﺩﺧﺘﺮﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺳﺎﺩﻩ ﻣﯿﭙﻮﺷﻦ ﻭﻟﯽ ﺷﯿﮏ…
ﺳﻨﮕﯿﻨﻦ ﻭ ﺟﻠﻒ ﺑﺎﺯﯼ ﺩﺭﻧﻤﯿﺎﺭﻥ…
ﻫﻤﻮﻧﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺟﺎﻫﺎﯼ ﺷﻠﻮﻍ ﺩﺳﺘتو ﻣﺤﮑﻢ ﺗﺮ ﻣﯿﮕﯿﺮﻥ…
ﺍﯾﻨﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻭ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﻫﺎﺷﻮﻥ ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﻧﯽ،ﯾﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺑﻬﺖ ﻣﻨﺘﻘﻞ ﻣﯿﮑﻨﻦ…
ﺩﺧﺘﺮﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﭘﯿﺶِ ﺩﻭﺳﺘﺎﺷﻮﻥ ﺑﺎ ﻏﺮﻭﺭ ﺍﺯﺕ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯿﮑﻨﻦ…
ﻫﻤﻮﻧﺎ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺣﻮﺍﺳﺸﻮﻥ ﺑﻪ ﺟﯿﺒﺖ ﻫﺴﺖ ﻭ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺟﺎﻫﺎﯼ ﮔﺮﻭﻥ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻗﺮﺍﺭ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ ﻧﻤﯿﺪﻥ…
ﺍﻭﻧﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﭽﻪ ﮔﻮﻧﻪ ﻓﻘﻂ ﻭﺍﺳﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﻟﻮﺱ ﻣﯿﺸﻦ…
ﺍﯾﻨﺎ ﻓﺮﺷﺘﻦ…!!!
ﺍﮔﻪ ﯾﮑﯿﺸﻮ ﺩﺍﺭﯼ،ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﻋﻤﺮ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺨﻮﺍﻩ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﻥ
ﭼﻮﻥ ﯾﻪ ﻋﻤﺮ ﮐﻤﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﮐﺮﺩﻧﺸﻮﻥ


